تبليغاتX
دل نوشته های یک کودک خیابانی







امکانات پايگاه



خدای مهربونه من دوباره سلام

خداجونم سلام

 

منوببخش اگه مدتی نبودم شاید بگی دیگه دوسم نداری

 

چون مدتی نبودم اخه عمل جراهی داشتم ودنبال کارای سربازی

 

بودم ولی الان اومدم دوباره حرف دلم رو باهات بزنم مییخوام دوباره

 

خاطراتمو بنویسم ادامه خاطراتمو مینویسمتااونجای برات گفتم

 

که رسیدیم به سن نوجوانی یعنی 11سالگی یه روز که داشتیم

 

دنبال یک جا میگشتیم برای خواب یک جا پیدا کردیم روبروی دادگستری

 

کل مشهد بود خوب بود باد گرم میومد ازش بیرون برا زمستونامون خوب

 

بود بابچه ها قرار گذاشتیم شبا بریم همون جا روزایم بریم جلو دادگاه

 

کارکنیم اولش مامورای دادگاه اذیتمون میکردند چندبار با کتک مارو نزاشتند

 

کارکنیم خیلی اذیت میکردند یا مجبور بودیم کفش اون مامورارو براشون

 

مجانی واکس بزنیم تابهمون کارنگیرند یک روز صبح زود یک اقایی بالباس

 

روحانی اومدم به ما نگاه کرد مهربون بود اومد جلو ازمون اسم وفامیلمونو

 

پرسید گفت چرا شبا تو خیابون میخوابید ماهم بهش همه چیزروگفتیم

 

بعدازمون پرسید ماموراباهاتون خوبند یانه ماهم گفتیم که اذیتمون میکنند

 

رفت مامورارو دعواکرد بهشون گفت به این بچه ها کار نگیرید مراقبشون

 

باشید ولی وقتی اون رفت بازم بعضیهاشون اذیتمون میکردند سرباز بودند

 

ماهم که زورمون بهشون نمیرسید شب اول که اونجا خوابیدیم یک ماشین

 

مامور اومد کلی ازمون سوال کرد میخواست ببرمون کلانتری بعد ما

 

مجبورشدیم گریه کنیم تا نبردمون اخه از کلانتری میترسیدیم اوناهم رفتند

 

جاش خیلی خوب بود اخه همش بادگرم میومد از همه جاها برامون بهتر

 

بود یک شب برف اومده بود خیلی سرد بود اخرشب رفتیم اونجا بخوابیم

 

دیدیم چندنفردیگه هم اومدند جای ما نشستند بزرگ بودند نمیتونستیم

 

بهشون چیزی بگیم داشتن باپول باهم بازی میکردند که بعدا فهمیدم

 

اسمش قماربازی هست ازاون شب هرشب میومدند بعضب شباهم مارو

 

میزدند به زور پولامونو میگرفتند تااینکه بعداز یک ماه دوباره همون مرد

 

روحانی اومد پیشمون برامون لباسم اورده بود بهش گفتیم 4تا ادم بزرگ

 

میان مارو اذیت میکنند شبا جای مارو میگیرند تازه سرماهم خورده بودیم

 

اون حاج اقا به ماگفت امشب میام پیشتون ماهم خوشحال شدیم بعدشم

 

رفت برامون نهار خرید خوردیم بهمون پول داد گفت برید حموم لباسایی که

 

اوردم رو بپوشید

 

خداجونم الان یکم کاردارم ایشالله زود میام باز بقیشو برات تعریف میکنم

 | نوشته شده در  87/07/15ساعت   توسط کودک خیابانی  |