تبليغاتX
دل نوشته های یک کودک خیابانی







امکانات پايگاه



دوباره سلام خدا جونم

 

سلام خدای مهربون

 

میدونم بچه بدی هستم وچند وقت نیومد اخه حالم خوب

 

نبود یکم مریض بودم ولی سعی میکنم از این به بعد به

 

موقع بیام اومدم مابقی داستنم را برات تعریف کنم این چند

 

وقت خیلی دلتنگ بودم مخصوصا برای این دوستای گلم

 

که میاند اینجا واینهارا میخونند خیلی دوستای خوبی

 

هستند اینجا در حظور تو از همشون معذرت خواهی میکنم

 

تاجایی برات تعرف کردم که دوستم اومد پیش تو حالا باقی

 

شو برات تعریف میکنم بعد از اینکه دوستم اومد پیش تو

 

مامورای شهرداری نمیذاشتند کسی اونجا بخوابه همه

 

مونده بودیم کجا بریم تا اینکه یکی از بچه ها گفت یک

 

خونه سراغ دارم که مال کسی نیست وخالی است

 

بیشترش هم خراب بود گفتیم شبها میریم همونجا

 

میخوابیم روزها میرفتیم کار میکردیم شبهاهم میرفتیم

 

میخوابیدیم تا مدتی خوش بودیم بعد 2تا از بچه ها رفتند

 

دنبال کارهای خلاف یکی از بچه ها گفت باید از اینها

 

جدابشیم چون ماراهم میخواند مجبورکنند کار خلاف کنیم

 

ماهم رفتیم بیرون ازاون خونه یک پارک پیداکریدیم که

 

میشد شبها بخوابیم گفتیم همین جا خونمون باشه

 

تابستونها که مشکل نداشتیم ولی زمستونها خیلی سرد

 

بود همش سرما میخوردیم ولی زود میرفتیم دکتر یک

 

دکترمهربون بود ازمون پول نمیگرفت حتی پول برای

 

داروهامونم میداد تا2سال که تو بیمارستان بود هوامونو

 

داشت تا اینکه ازاون بیمارستان رفت ولی بعضی وقتها

 

میومد بهمون سرمیرد خیلی هم مهربون بود ماهمه باهم

 

بودیم تا به سن نوجوانی رسیدیم خداجونم باقیشو میام

 

برا بعدا تریف میکنم اخه الان باید برم حرم

 

مهربون خدا دوستت دارم

 

 

 | نوشته شده در  86/12/03ساعت   توسط کودک خیابانی  |