تبليغاتX
دل نوشته های یک کودک خیابانی







امکانات پايگاه



خدای مهربونم با همه شرمندگی میگم سلام خداجونم

خداجونم سلام

میدونم شاید با خودت بگی چجوری میتونم بعداز این همه مدت دوباره بیام پیشت ولی من باتمام شرمندگی که دارم بازم اومدم اخه رفته یکم گرفتار بودم از تو وتمام این دوستهای گلم که همیشه می ایند اینجا درد دل های من باتورو میخونند عذرخواهی میکنم وبه امید خودت میخوام دوباره بیام قصه زندگی ام رو برات بگم میدونم که تو خودت همه چیز رو میدیونی ولی وقتی باتو حرف میزنم اروم میشم خداجونم کمکم کن کاری کنم دوباره مثل قبلا بیام باهت حرف بزنم دلم خیلی برات تنگ شده خودت میدونی که این مدت که نیومدم چقدر سختی کشیدم خداجونم منو ببخش ومثل قبل به حرفام گوش بده خودت که میدونی جز تو توی این دنیا هیچ کسی رو ندام الان دیروقت هست میرم میخوابم که فردا صبح برم سرکار باز میام باهات حرف میزنم دوستت دارم خداجونم

 | نوشته شده در  89/07/13ساعت   توسط کودک خیابانی  | 

سلامی به تمام دوستان

وبلاگی جدید توسط نویسنده این وبلاگ راه اندازی شد به نام

مامان جونم دوستت دارم خوشحال میشوم سری بهش بزنید

 

 برای ورد           کلیک کنید

 

    مامان جونم دوستت دارم

داغ کن - کلوب دات کام

 | نوشته شده در  87/08/07ساعت   توسط کودک خیابانی  | 

دوباره سلام خدای مهربونم

دوباره سلام خداجونم

ببخشيد كه يكم دير ميام اخه سركارم روزها ولي الان باز اومدم

 ادامه داستانم را برات تعريف كنم تا اونجايي برات گفتم كه اون

حاج اقاهه اومد برامون لباس اورد وگفت بريد حمام لباسايي را

كه اوردم بپوشيد منم شب مام پيشتون مارفتيم حمام لباسارو

پوشيديدم لباسا نو بودند خيلي خوشحال بوديم تازه از پولي هم

 كه اون حاج اقاهه داده بود اضافي اورديم ديگه اون روز كار نكرديم

چون خوشحال بوديم رفتيم يكم تو پارك با دوستامون بازي كرديم

شب رفتيم اونجايي كه ميخوابيديم بازم اون پسرا بودند وقتي هم

ديدند لباسامون نو است گفتند پس پولاتونو ميريد لباس ميگيريد به

ما نميديد ماهم گفتيم اينارو يك حاج اقا برامون اورد اوناهم جيب هامونو

گشتند باقي پ.لامون راگرفتند ماهم گريه كرديم همونجا نشستيم

اخرشب بود ديديم اون حاج اقاهه باچندتا مامور اومد چقدر خوشحال شديم

ازمون پرسيد همين ها اذيتتون ميكنند ماهم گفتيم اره وبهشم گفتيم

امشبم پولامونو گرفتند اون حاج اقاهه بهشون گفت پول ايناروپس بديد

اوناهم ترسيدند بعد اون حاج اقاهه به مامورها گفت اينارو بازداشت كنيد

باخودتون ببريد پاسگاه ما اونقدر خوشحال شديم كه اونا ديگه پيشمون

نيستند وقتي مامورها اونارو بردند اون حج اقا گفت همين جا واسيد

براتون برم شام بيارم خيلي خوشحال بودم اون رفت اومد برامون برنج

اورد جات خالي خورديم بعد اون حاج اقاهه گفت فردا صبح نميخواد

كاركنيد بيان همونجا كه كارميكرديد وايسيد من ميام ميخوام بفرستمتون

يك جاي خوب كه هميشه بهتون غذا بدهند لباسهاي نو هم بهتون بدهند

واي ماچقدر خوشحال بوديم اون شب راحت خوابيديم صبح زود رفتیم

همونجا وایسادیم لباسامونم نو بود چقدر شاد بودیم یک ساعتی وایساده

 بودیم یک سربازه اومد دنبالمون چقدرترسیدیم ولی اون سربازه گفت

منو اون حاج اقا فرستاده تازه اونجا فهمیدیم اون حاج اقاهه

قاضی دادگستری است  مارو اون سربازه برد داخل دادگستری طبقه

بالا یک خانمه اونجا بود گفت اینا همونایی هستند که اینجا کار میکنند

چون مارو میگفت همیشه اونجا می دیده بعد گفت همینجا بشینید

ماهم نشستیم بعد اون خانمه یکم ازمون سوال پرسید وماهم

جواب دادیم اونم همه را مینوشت

 خداجونم یکم زیاد شد بازم بعدا میام برات میگم الان برم

بخوابم صبح زود برم سرکار

 | نوشته شده در  87/07/30ساعت   توسط کودک خیابانی  | 

خدای مهربونه من دوباره سلام

خداجونم سلام

 

منوببخش اگه مدتی نبودم شاید بگی دیگه دوسم نداری

 

چون مدتی نبودم اخه عمل جراهی داشتم ودنبال کارای سربازی

 

بودم ولی الان اومدم دوباره حرف دلم رو باهات بزنم مییخوام دوباره

 

خاطراتمو بنویسم ادامه خاطراتمو مینویسمتااونجای برات گفتم

 

که رسیدیم به سن نوجوانی یعنی 11سالگی یه روز که داشتیم

 

دنبال یک جا میگشتیم برای خواب یک جا پیدا کردیم روبروی دادگستری

 

کل مشهد بود خوب بود باد گرم میومد ازش بیرون برا زمستونامون خوب

 

بود بابچه ها قرار گذاشتیم شبا بریم همون جا روزایم بریم جلو دادگاه

 

کارکنیم اولش مامورای دادگاه اذیتمون میکردند چندبار با کتک مارو نزاشتند

 

کارکنیم خیلی اذیت میکردند یا مجبور بودیم کفش اون مامورارو براشون

 

مجانی واکس بزنیم تابهمون کارنگیرند یک روز صبح زود یک اقایی بالباس

 

روحانی اومدم به ما نگاه کرد مهربون بود اومد جلو ازمون اسم وفامیلمونو

 

پرسید گفت چرا شبا تو خیابون میخوابید ماهم بهش همه چیزروگفتیم

 

بعدازمون پرسید ماموراباهاتون خوبند یانه ماهم گفتیم که اذیتمون میکنند

 

رفت مامورارو دعواکرد بهشون گفت به این بچه ها کار نگیرید مراقبشون

 

باشید ولی وقتی اون رفت بازم بعضیهاشون اذیتمون میکردند سرباز بودند

 

ماهم که زورمون بهشون نمیرسید شب اول که اونجا خوابیدیم یک ماشین

 

مامور اومد کلی ازمون سوال کرد میخواست ببرمون کلانتری بعد ما

 

مجبورشدیم گریه کنیم تا نبردمون اخه از کلانتری میترسیدیم اوناهم رفتند

 

جاش خیلی خوب بود اخه همش بادگرم میومد از همه جاها برامون بهتر

 

بود یک شب برف اومده بود خیلی سرد بود اخرشب رفتیم اونجا بخوابیم

 

دیدیم چندنفردیگه هم اومدند جای ما نشستند بزرگ بودند نمیتونستیم

 

بهشون چیزی بگیم داشتن باپول باهم بازی میکردند که بعدا فهمیدم

 

اسمش قماربازی هست ازاون شب هرشب میومدند بعضب شباهم مارو

 

میزدند به زور پولامونو میگرفتند تااینکه بعداز یک ماه دوباره همون مرد

 

روحانی اومد پیشمون برامون لباسم اورده بود بهش گفتیم 4تا ادم بزرگ

 

میان مارو اذیت میکنند شبا جای مارو میگیرند تازه سرماهم خورده بودیم

 

اون حاج اقا به ماگفت امشب میام پیشتون ماهم خوشحال شدیم بعدشم

 

رفت برامون نهار خرید خوردیم بهمون پول داد گفت برید حموم لباسایی که

 

اوردم رو بپوشید

 

خداجونم الان یکم کاردارم ایشالله زود میام باز بقیشو برات تعریف میکنم

 | نوشته شده در  87/07/15ساعت   توسط کودک خیابانی  | 

قالب دل نوشته های کودک خیابانی

قالب جدید دل نوشته های کودک خیابانی طراحی شد کدشو از لین زیر میتونید بر دارید

ادرس:

http://hossein-ch.persiangig.ir/kodak/html.html

عکس :

 | نوشته شده در  87/07/11ساعت   توسط   | 

سلامی 2باره

دوستان وهمراهان عزیز سلام

از اینکه مدتی نبودم عذرخواهی دارم یک عمل جراحی داشتم

که تمام شد ویک سری مشکلات دیگه

دوباره شروع میکنم وتا ۲ماه دیگه که سربازم مینویسم

 به امید دیدار همه 

 | نوشته شده در  87/04/08ساعت   توسط کودک خیابانی  | 

وصیت نامه

سلام

سلامی به تمام عاشقان که اومدند ومنو دلداری دادند ا

ین وصیت نامه یک کودک خیابانی است

یک بیکس یک بچه خیابانی میخواهم خودمو از

این دنیا راحت کنم فقط از همه شما میخواهم منو دعا کنید

یاحق

 | نوشته شده در  86/12/14ساعت   توسط کودک خیابانی  | 

دوباره سلام خدا جونم

 

سلام خدای مهربون

 

میدونم بچه بدی هستم وچند وقت نیومد اخه حالم خوب

 

نبود یکم مریض بودم ولی سعی میکنم از این به بعد به

 

موقع بیام اومدم مابقی داستنم را برات تعریف کنم این چند

 

وقت خیلی دلتنگ بودم مخصوصا برای این دوستای گلم

 

که میاند اینجا واینهارا میخونند خیلی دوستای خوبی

 

هستند اینجا در حظور تو از همشون معذرت خواهی میکنم

 

تاجایی برات تعرف کردم که دوستم اومد پیش تو حالا باقی

 

شو برات تعریف میکنم بعد از اینکه دوستم اومد پیش تو

 

مامورای شهرداری نمیذاشتند کسی اونجا بخوابه همه

 

مونده بودیم کجا بریم تا اینکه یکی از بچه ها گفت یک

 

خونه سراغ دارم که مال کسی نیست وخالی است

 

بیشترش هم خراب بود گفتیم شبها میریم همونجا

 

میخوابیم روزها میرفتیم کار میکردیم شبهاهم میرفتیم

 

میخوابیدیم تا مدتی خوش بودیم بعد 2تا از بچه ها رفتند

 

دنبال کارهای خلاف یکی از بچه ها گفت باید از اینها

 

جدابشیم چون ماراهم میخواند مجبورکنند کار خلاف کنیم

 

ماهم رفتیم بیرون ازاون خونه یک پارک پیداکریدیم که

 

میشد شبها بخوابیم گفتیم همین جا خونمون باشه

 

تابستونها که مشکل نداشتیم ولی زمستونها خیلی سرد

 

بود همش سرما میخوردیم ولی زود میرفتیم دکتر یک

 

دکترمهربون بود ازمون پول نمیگرفت حتی پول برای

 

داروهامونم میداد تا2سال که تو بیمارستان بود هوامونو

 

داشت تا اینکه ازاون بیمارستان رفت ولی بعضی وقتها

 

میومد بهمون سرمیرد خیلی هم مهربون بود ماهمه باهم

 

بودیم تا به سن نوجوانی رسیدیم خداجونم باقیشو میام

 

برا بعدا تریف میکنم اخه الان باید برم حرم

 

مهربون خدا دوستت دارم

 

 

 | نوشته شده در  86/12/03ساعت   توسط کودک خیابانی  | 

فرا رسیدین سالروز شهادت

 

دردانه ی  امام حسین

 

بانو3ساله دختر یتیم

 

حضرت رقیه(ص)

 

را بهتمام شیعان تسیلت

 

جهان عرض مینمایم

 

 | نوشته شده در  86/11/23ساعت   توسط کودک خیابانی  | 

غم خوار من خدا

 

خدای غمخوار من سلام

 

 

خداجونم بازم سلام منو ببخش اگه بعضی وقتها دیر میام اخه یکم مریض بودم

 

وسرکارم بودم میخوام باقی داستان خودمو برات تعریف کنم برای هرکس که

 

تعریف کنم باورنمیکنه ولی توکه خودت دیدی وباور میکنی برای همین من فقط

 

برای تو تعریف میکنم چون میدونم خودت همه را میدونی ومیدونی دروغ نمیگویم

 

حالا دوباره شروع می کنم اون موقعی که بابام میرفت سرکار منم دوست داشتم

 

باهاش برم تا این داداشام نزننم ولی بابام میگفت تو کوچیکی نمی تونم تورو

 

باخودم ببرم اون موقع من 6سالام بود همش دوست داشتم زود بزرگ بشم تا با

 

بابام برم سرکار تا کسی منو نزنه ولی نمیشد تا وقتی که رنمیرفتم مدرسه

 

همش کتک میخوردم موقعی هم که رفتم مدرسه معلم کلاسمون وقتی دید

 

همش بدنم زخمه ازم پسید که چرا بدنت زخمیه من همه چیزو بهش گفتم اون

 

بهم گفت منو جای مامانت بدون خیلی هم مهربون بود وهمیشه به بابام میگفت

 

این توی درسهاش ضعیفه بذارید 2ساعت بیشتر باشه تا من کمکش کنم به

 

همین بهانه منو دیر می فرستاد خونه تا کمتر کتک بخورم وقتی هم جایزه از

 

مدرسه میگرفتم خواهرام ازم میگرفتن چون بابام که پولش نمیرسید برای همه

 

بخره اوناهم به زور ازمن میگرفتن منم به معلممون میگفتم اونم  مثل همون چیزی

 

که جایزه گرفته بودمو برام میخرید وتوی مدرسه میداد بهم وقتی هم میخواستم

 

برم خونه میدادام دست معلممون بهم میگفت بابات که نمیتونه برای 10تا

 

دخترو4تا پسرها بخره اوناهم ازاون میخواستند برای همین میگرفتمن ازم ولی

 

معلمون میگفت اشکال نداره وقتی که میرفتم مدرسه همه چیز ازیادم میرفت

 

هرچی هم میزدنم ولی توی مدرسه  اصلا کسی نمیزدم همه باهام مهربون بودن

 

منم درسامو میخوندم معلممون هرجا اردو بود منو میبرد وخودش پولشو میداد اخه

 

اگه به بابام میگفت بابام میگفت نمیخواد بری پول ندارم بدم برای همین خودش

 

میبردم همیشه بهم میگفت درس بخون تا به داداشات ثابت کنی که مرد هستی

 

واونا یک روز اکاراشون پشیمون بشن همش دوست داشتم اون مامانم بودوهمش

 

پیش اون بودم اونم بهم میگفت تو جای پسرمی ولی حیف شد اخه وقتی

 

میخواستم برم کلاس سوم بابام اومد پیش تو واون داداشام منو نذاشتند برم

 

مدرسه تااینکه یک روز بهشون گفتم میخوام برم مدرسه درس بخونم اونا هم

 

گفتند غلط کردی تو تو این خونه اضافی هستی بورو گم شو از خونه بیرون ومنو

 

دیگه توی خونه راه ندادند خوداجونم  بذار بافیشو بعدا برات تعریف کنم اخه الان

 

هوا خیلی سرده منم باید زود برم بخوابم تا صبح برم سرکار  ولی باز میم وباقیشو

 

تعریف میکنم ممنونم خداجونم که به حرفام گوش میدی

 

دوستـــــــــــــــــــــــــــــــــتدارم خــــــــــــــــــــــــداجونــــــــــــم

 

 | نوشته شده در  86/09/20ساعت   توسط کودک خیابانی  | 

خدای مهربون وعادل سلام

خدای عادل من سلام

 

امروز اومدم باهات درد دل کنم البته می دونم خودت همه


حرفهایی را که میخواهم به بزنم میدونم میخواهم امروز داستان

 

زندگی خودم را برات بگم میخواهم توی دلم را خالی کنم اخه

 

من تاحالا برای کسی داستان زندگی خودم راتعریف نکردم اخه

 

بابام همیشه میگفت درد دل هایت را به ادم های بی غم

 

نگوچون اونا باورنمیکنند من به هیچ کس نگفتم ولی توی دلم

 

سنگینی میکنه میخواهم از موقعی که به دنیا اومدم برات بگم

 

ولی اون موقع کوچک بودم چیز زیادی یادم نمیاد فقط می تونم

 

بگم که مادر من وقتی با بابام ازدواج کرده بابام یک زن دیگه

 

داشته ووقتی من به دنیا اومدم بابام 2سال بعد از مامانم جدا

 

میشه که بعد1سال هم میگند مامانم اومده پیش تو من

 

ازمامان خودم یک خواهر دیگه هم دارم یعنی فقط من وخواهرم

 

هستیم  البته اون خواهرم هم تا موقعی که با یکی عروسی

 

کرد اونقدر اذیت شده که الان دلش مثل سنگ شده ولش کن

 

خداجون باقیش را وقتی به اونجا رسیدم برات تعریف میکنم از

 

کوچیکیم میگم بابا از اون خانوم اول خودش14تا بچه داشت

 

وقتی کوچک بودم همش اون داداش هایم که مات اون مامانم

 

بودند همش به زور بهم کار میگفتند واگه انجام نمیدادم همش

 

میزدنم حتی اونقدرمیزدنم که یک بار میخواستم بیام پیش تو

 

ولی بابام بردم بیمارستان اونجا دکتر خیلی مهربون بود بهم

 

گفت چرا اینجوری شدی منم وقتی بهش گفتم که داداشام

 

زدنم اونم برام گریه کرد وچندروز منو همونجا نگه داشت ولی

 

یک روز بابام اومد ومنو برد هرچی به اون دگتر مهربون گفتم نذار

 

 برم خونمون اخه اون داداش هام همش میزننم گفت من دیگه

 

نمیتونم اینجا نگه دارمت اخه توخوب شدی بابات هم اومده

 

دنبالتاون گفت با بابات حرف زدم که دیگه نذاره داداشات بزنند

 

ولی وقتی رفتم خونمون وبابام به داداشام گفت که اینقد اینو

 

نزنید رفته به دکتذه گفته وقتی بابام رفت سرکار اون داداشام

 

بازم زدنم اخه بابام ساعت5صبح میرفت سرکار وقتی هم بر

 

میگشت من خواب بودم یا اگه بیدار بودم وبهش میگفتم فرداش

 

بیشتر میزدنم خدا جونم این اشکام نمیذاره بقیشو بهت بگم

 

ولی باز میام باهات حرف میزنم ازت ممنونم خداجونم که به

 

حرفام گوش میدی و دل منم خالی میشه من میرم بخوابم تا

 

صبح برم سرکار باز میام پیشت خداجونم

 | نوشته شده در  86/09/20ساعت   توسط کودک خیابانی  | 

به نام خدا

 

خدای خوبم بازم سلام

میدونم پسر بدی بودم و چندروز نیومدم ولی ببخشیدیکم کار

 

داشتم ولی نمازو میخوندم دعا هم میکردم دعا میکنم منو ببخشی

 

خدای خوبم امروز ناراختم اخه شهادت امام جعفر صادق(ع)است

 

ومیخواهم به تمام مردم دنیا تسلیت بگویم خدای خوبم بعدش هم

 

میخواهم ما بقی داستان زندگی دوستومو تعریف کنم دوستم گفت

 

بعد از اینکه اون مرده بهش کمک کرد تا یک سال هرچی کمک

 

میخواست اون مرده بهش میکرد ولی اونم خونشو عوض کرد و اون

 

دیگه ندیدش میگه بعدش کار میکردو شبها هم کنار خیابون

 

میخوابید تا اینکه یک ادم بزرگم میاد اونجا وکارمیکنه میگه اون

 

همش پولاشو ازش میگرفته واگه بهش نمیداده نمیذاشته اونجا

 

کارکنه اونم که جای دیگرو بلدنبوده مجبور بوده بهش بده تا اینکه

 

اون مرد بزرگه همه پولاشو میگیره ودیگه نمیاد اونجا و اون

 

نمیدونسته چکار کنه اخه کاری بلد نبوده وهمش 11سالش بوده

 

میگه نمیدونستم باید چکار کنم چندروزی اصلا نتونسته بوده غذا

 

بخوره اخه پول نداشته تااینکه یک مغازه دار بهش یاد میده که

 

کفشهای مردم را واکس بزنه تا مردم هم دست مزدشو بدند تا

 

بتونه برای خودش غذا بخره اونم همین کارو میکنه تا اینکه بعد ۱

 

سال با ما دوست میشه ولی دیگه به ادم بزرگا بزور پول نداده اخه

 

مگه اونا نمیدند  که اون خودش برای غذا خریدن داره کارمیکنه؟چرا

 

ازش پولاشو میگرفته ولی دوستم هیچ وقت ازشون گله نداشته

 

اخه اونم میگه خدا خودش برام می رسونه منم بهش گفتم خدای

 

ما بزرگه مارو می بینه ما توی این دنیا مسافریم وقتی بریم خونه

 

خودمون اونجا دگه نمی خواهد کارکنیم چون پیش بابا وماما نمون

 

هستیم خدا هم هست خدای عزیز من من دیگه برم دنبال دوستم

 

بریم بحوابیم تا فردا دوباره بریم سر کار باز میام وداستان خودمو

 

برات تعریف میکنم البته خودت میدونی ولی میخواهم باهات درد دل

 

کنم اخه جز تو کسی را ندارم خدای خوبم ازت  خواهش میکنم

 

همه مریض ها رو شفا بده به همه هم بگو که مادیونه وبد نیستیم

 

اخه یکی به من گفت شما برای شهر ضررردارید وباید بمیرید اخه

 

مابه اوناچه کار داریم؟مگه ازشون پول گرفتیم؟ یا بهشون حرف بد

 

زدیم خدای من نمیخواستم اینارو برات بگم ولی اخه دل ماهم

 

کوچیکه اگه به تو نگیم به کی بگیم؟به اونا بگو که ماهم ادمیم

 

داریم کار میکنیم داریم خومدون پول در میاریم اگه بابا هامونزنده

 

بودند نمیذاشتند این حرفارو به ما بگندولی اونا که پیش توهستند

 

تو بهشون بگو که ما منتظرشونیم اینجا تنها هستیم البته تورو

 

داریم وتنها نیستیم پس خودت نذار این حرفارو به ما بگند خدا جونم

 

من برم صورتمو بشورم برم دنبال دوستم اگه اون بفهمه گریه کردم

 

اونم نارا خت میشه

 

 

این گل ها رو بده به اون ادما تادیگه به ما

 

اون حرفا رو نزنندخداجونم من رفتم

 

 | نوشته شده در  86/09/20ساعت   توسط کودک خیابانی  | 

دوباره سلام خدای من

 

خدای خوب من سلام

امروز یکم ناراحتم اخه امروز شهرداری اومد وگلهای دوستم را

گرفت بهش گفت تو سد معبر کردی تازه خودشو هم میخواست

ببره که اون دررفت ولی نذاشتیم ناراحت بشه تا الان باهم کار

کردیم وپولشو دراوردولی خیلی خسته شدالبته اون همیشه میگه

خسته نمیشه ولی میدونم به خاطر این میگه که ما نگرانش نشیم

چرا اینا نمیذارند ماکارمونو بکنیم؟ولش کن خداجونم میخوام باقی

سرگذشت دوستمو بگم اون غمگین تره میگه وقتی اون مادرش

ازخونه بیرونش کرد ۸سالش بوده میگه چند وقت که بلد نبوده کاری

بکنه همش از مردم پول میگرفته وبرای خوش غدا میخریده تااینکه

یک مرد مهربون یک روز میاد جای اون ومیبینه که لباساش کثیفه

وگشنشه میبره خونشون براش غذا میده میگه بروحموم اونم میره

وقتی میاد اون مردبهش لباس نو میده میگه من بچه دارم فکر

میکنم تو هم یکی از اونایی بهش یاد میده که چه جوری کار کنه

بعد میره میبردش جای یک گلفروشی براش گل میخره تا اون

بفروشه ولی اون مرده میگه خانومم نمیذاره شبا بیایی خونه ولی

هروقت به کمک احتیاج داشتی بیا بهم خبربده ولی یک چیزای

دیگه هم است ولی من الان باید برم بخوابم اخه صبح باید برم

سرکارخدای مهربانم دوستت دارم

 

 | نوشته شده در  86/09/20ساعت   توسط کودک خیابانی  | 

خدای مهربونم سلام

خدای خوبم سلام

امروز یکم خوشحالم اخه حال دوستم بهتر شده ودیشب تا صبح

باهم حرف زدیم ولی وقتی داستان زندگیشو برام گفت گریم  گرفت

اخه اون گفت وقتی خیلی کوچک بوده مامانش میاد پیش تو بعدش

هم تا وقتی ۷ساله شدومیخواسته بره مدرسه نمیدونسته که

مامان خودش اومده پیش توفکر میکرده همین مامانی که باهاش

زندگی میکنه مامان خودشه میگه با اینکه همیشه اذیتم میکرد

ودعوام میکرد ومنو میزدمن فکر میکردم مامان خودمه ولی وقتی

رفتم مدرسه کلاس اول یک روزمعلممون  گفت فردا به مامانت

بگوبیادمدرسه منم رفتم به همون مامانم گفتم ولی اون به من

گفت که مامانم اومده پیش تو و نیومد مدرسه فرداشم که رفته

مدرسه معلمشون از ش پرسیده مامانت کجاست اونم گفته اومده

پیش تو ولی معلمش گفته ناراحت نباش مامانت همیشه پیش

توهست ولی میگه همیشه هروفت صداش میکنه وکارش داره

نیست میگه دلم میخواد یک بار ببینمش خوب توچرا نمیگی یک روز

بیاد بچشو ببینه؟خداجونم اون بهم گفت که وقتی میخواسته بره

کلاس دوم باباش هم تصادف میکنه ومیاد پیش تو وبعد تنهامیشه

خواهر یابرادری هم که نداره اون مامانشم از خونه بیرونش میکنه

خداجونم اشکام نمیزاره باقیه اش رابرات بگم فردا برات میگم الانم

برم نماز بخونم اخه اگه نمازم دیر بشه تو از دستم ناراحت میشی

خدای مهربونم تا فردا

 | نوشته شده در  86/09/20ساعت   توسط کودک خیابانی  | 

سلامی با غم

خدای خوبم سلام

همه میگند تومهربونی پس چرا ازدیشب که دوستم مریض شده

خوب نمیشه اخه دیشب حالش خیلی خراب بود اون الان نمیتون

کار کنه تو که خودت خوب میدونی اگه کار نکنه نمیتونه برای

خودش غذا بخره دیشب به من گفت میخواد بیاد پیش تو اخه

پدر مادر اونم که پیش تو هستندمیگه میخوام برم اونجا تا دیگه

کسی بهم نگه پدرمادر نداری اونا که نمیدونند بابا ومامانم پیش

توهستند دیشب خواب دیدم پیش توهستم تو انقدر مهربونی که

تاحالا هیچ کس مثل تونبوده خواب دیدم اومدم بابا ومامانمو

خوشحال کردم دیگه خیالشون راحت شده که منو پیداکردند منم

دلم نیومد که بهشون بگم این مردم چقدر بی وفایند نمیخوام به

توهم بگم که این مردم با اینکه میگند مسلومنند اصلا به مانگاه

نمیکنندیکی از دوستام میگه ما ۲تا بابا داریم اون ازهمه

بزرگتره همیشه میگه ما یک بابای خوب داریم که بهش میگند

راست میگه بابای همه یتیما اونه ولی خوب اونم که اومده پیش

تو خوب من الان که اینجا بابا ندارم مامانم ندارم اگه یکی

بپرسه بابات کجاست چی بگم؟؟؟؟وقتی چندروزه پیش یکی

همینو ازم پرسید منم بهش گفتم رفته پیش خدادعوام کرد وگفت

توهم بروو گمشو پیش بابات منم گریه کردم ولی اون دوستم

بهم گفت گریه نکن خدا بزرگه جوابشو میده یعنی اون راست

میگفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟خاجونم این اشکهام نمیذاره بیشتر باهات

حرف بزنم دوستمم مریضه باید برم پیشش اخه دیش خیلی

حالش بد بودبرم ببینم اگه غذا نخورده براش یک چیزی بخرم

اخه اون که کار نمیکنه پولم نداره خداجونم باهمه اینها

میگم دوستت دارم

 | نوشته شده در  86/09/20ساعت   توسط کودک خیابانی  | 

خداجونم سلام

خداجونم دوباره سلام

امروز یکم دلم گرفته دلم هوای بابا ومامانمو کرده چرا بهشون نمیگی

برگردند؟ مگه خودشون صدای من. نمیشن.ند؟مگه اونا نمیدونند بچشون

اینجاست؟ یعنی اونا هم اومدند دارند دنبال من میگردند همه که میگند

اونا اومدن پیش تو خوب  تو بهشون بگو من اینجا هستم دلم براشون

تنگ شده خداجونم امروز میخوام ازت یک سوال بپرسم میخوام بدونم چرا

من جایی راندارم که شب ها بخوابم چرا همه شبها میرند توی خونشون

میخوابند من باید توی پارک بخوابم؟اخه اونجا خیلی سرده همش دارم

مریض میشم تازه چندروز پیشم که یکی از دوستام دیگه ازخواب بیدار

نشد اونم اومد پیش تو من همش دارم اینجا تنها تر میشم اگه تو به بابام

ومامانم بگی برگردند  من تنها نیستم من میرم مدرسه درس میخونم

قول میدم تنبلی نکنم ودرسم را خوب بخونم وهمیشه شاگرد زرنگ

باشم من که همش دارم کار میکنم من که بچه خوبیم چرا نباید مثل

مردم دیگه زندگی کنیم؟ما که همیشه بادوستام نمازمونو میخونیم

دیشب خیلی سرد بود یکی ازدوستام مریض شد ولی نمیتونه بره دکتر

اخه اونا پول زیاد میگیرند الانم که نیومده سرکار همونجا نشسته شاید

یکم حالش خوب بشه ماهم قول دادیم شب خودمون براش غذا بخریم

دیگه باید برم اخه امروز باید بیشترکارکنم تا بتونم برای اون دوستمم غذا

بخرم بازم میگم دوستت دارم خدا جونم

 

 | نوشته شده در  86/09/20ساعت   توسط کودک خیابانی  | 

نمیدونم

خدای من سلام

امروز میخوام باهات حرف بزنم میخوام ازت بپرسم کجاست اون

عدالتت؟میخوام ازت بپرسم ایا صدای منو میشنوی؟وقتی میخوام ازت یک

چیزی بخواهم همه میگن خدا خودش میدونه احتیاجی به گفتن

نیست..ولی ایا تو میدونی که من ازت چی میخواهم؟میدونم که میدونی

ولی من دوست دارم بازبون خودم ازت بخواهم..هرروز که میرم سرچهاراه

گل بفروشم بچه هایی را میبینم که با بابا ومامانشان دارند میرند مدرسه

مگه من از اونا چی کم دارم مگه من با اونا چه فرقیدارم منم بابا ومامانمو

میخواهم از هرکی میپرسم بابا ومامانم کجییند میگند رفته پیش

خدا..خوب تو بهشون بگو برگردند من میخوام اونا برگردند باهاشون برم

مدرسه باهاشون حرف بزنم میخوام به همه بگم منم بابا ومامان دارم

دیگه لازم نیست شب هاتوی پارکها بخوابم ............برای امشب بسته

الان هواسرده باید زودتربرم پتویم رابردارم وبخوابم تا صبح زود برم

سرکار...دوست دارم خداجون

 

 | نوشته شده در  86/09/20ساعت   توسط کودک خیابانی  |